خرید بک لینک



بنام خدا

هرراهی رو که میری میبینی نمیتونی و تو؛ آدم اون راه نیستی!

نمیتونی مثل بقیه دوست و همراه داشته باشی، نمیتونی مثل بقیه عاشق باشی، نمیتونی تمرکز کنی حتی!حتی نمیتونی توی جمع خانواده ات خوش باشی!

هرراهی که میری، دری که تهشه رو به خودت وامیشه. تو تنهایی!بوی تنهایی میدی.انگار صدها سال تنها بودی که حالا جمع گریز شدی!

همه چیزو امتحان کردم تقریبا.دلم به هیچ چیز نمیتونه خوش باشه. بارها شده با دوستام رفتم بیرون و بهم خوش گذشته،اما توی راه برگشت توی اتوبوس هق هق گریه کردم!نمیدونم مشکل چیه!

توی جمع های خانوادگی، همه ی شوخی ها بنظرم مسخره است و حتی اگر هم بامزه باشه دلم نمیخواد لبخند بزنم. انگار که من مستحق خندیدن نباشم.انگار که من مستحق خانواده داشتن نباشم.انگار که من جزعی از خانواده نباشم!

دست و دلم به نوشتن نمیره.دست و دلم حتی به زندگی کردن نمیره.دیگه نمیتونم یه مداد بگیرم دستم و بخاطر عاشقی هایی که نکردم شعر بنویسم...

نمیدونم چی میخام و نمیدونم میخام چیکار کنم.دنبال ی چیزی میگردم تا بهم انگیزه ی زندگی بده.کاش میتونستم ی حیوون خونگی داشته باشم تا دلم بهش خوش باشه.یه چیزی که منو به زندگی وصل کنه.


شاید ساعت 00:00 ساعت تغییر باشه.کاش میشد وقتی ادم تصمیم میگیره تغییر کنه،واقعا تغییر میکرد.کاش خدا دستم و بگیره و بهم بگه این همه ترسی که تو ازهمه چیز داری بی خودیه.کاش ی بار که باهاش حرف میزنم جوابمو بده.بیاد توی خوابم و بگه دختر کوچولوی بی اعتماد بنفسه دوست نداشتنیه من، حتی اگر همه ی عالم و ادم تورو نخوان من دوستت دارم، بیا بغلم و تا ابد گریه کن رو شونه هام...

عجیبه شاید...اما من هنوزم به این آینده امیدوارم........................


برچسب: نویسنده: بنیامین هاشمی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 12:28

صفحه بندی