یه زمانی پلکم میپرید ؛ یادمه یه جوری بود که انگار قراره چشمم از حدقه بزنه بیرون،سوم دبیرستان بودم اونموقع ها و استرس کنکور بیچارم کرده بود...
بعد وضع معده ام بهم میریخت و میسوخت، نمیتونستم غذا بخورم،حالت تهوع و یه وضع خراب!
الانم یه مدتیه گوشم صدا میده
انگار دارم سرلخت توی جنگل میدوم و باد از لابه لای موهام توی گوشم زوزه میکشه
استرس و اضطراب همیشه تاثیرشو روم گذاشته و گاهی بیش از حد بهش واکنش نشون دادم و نگران بودم .
مامان حالش روبه راه نیست، ولی خوب میشه به زودی.از بد بودن حال مامانم سعی میکنم با کسی حرف نزنم.تو چندماه گذشته واقعا هیچ کس نتونست روحم و آروم کنه و یکم از نگرانیم برای مامان کم کنه. این سالی که شروع شد تمام مدت نگران و مواظب مامان بودم.یادم میوفته به بهار 96 ،اونموقع که زلزله شد یادمه مامان خوب نبود حالش...
کاش من تاهمیشه توی شکم مامان بودم.باهاش نفس میکشیدم ، باهاش غذا میخوردم و وقتی که دیگه نمیخواست زندگی کنه، باهاش میمردم.
چراغ مطالعه ی آبی رنگی که مامانم پنجم دبستان بخاطر شاگرد دوم شدنم خریده بود و گذاشتم رومیزم و گاهی شبا روشنش میکنم،حس خوبی میگیرم ازش... دلم میخواد برگردم به گذشته... همیشه این آرزو رو داشتم.
دیروز بهم گفت ، من اگر جای تو بودم این آرزوهارو از سرم مینداختم ... منظورش از آرزو، رویاهای شلوار کوتاه گشاد یا تنگ و پاره پوشیدن،لباسای رنگی رنگی، راه رفتن تو خیابون با موهای باز ...
شاید برای این میگه، که مردا حسودن.شاید نگرانه،شایدم خوشش نمیاد...
یادمه یه زمانی دغدغه ی حجاب درست و داشتم و حالا اینم.اون چادری دوست داره ،دو سه سال دیر اومده سراغم انگار!فقط نمیدونم اگر چادری دوست داره چرا منو دوس داره؟!
میخواستم بهش بگم تو جای من نیستی،تو تمام عمرت رو احساس " تو قفس بودن " نداشتی.نمیدونم که هیچ وقت به خاطر جنسیتت مجبور شدی از زندگی کردن دست بکشی؟هیچ وقت توی خودت زندگی کردی؟... خیلی سخته که آدم یک عمر توی خودش زندگی کنه، باخودش خوش بگذرونه،با خودش فیلم ببینه باخودش بزرگ شه یا خودش به سختی خودش رو اروم کنه.
میخوام رنگ بپاشم تو زندگیم...
من خیلی دنبال خدا گشتم،آخرشم خدا رو روی کاغذایی پیدا کردم که براش نامه مینوشتم.اونجایی که آخرش مینوشتم "خدای خوبم،بی اعتنا به نتیجه دوستت دارم" خدا دقیقا همونجا توی حرف های من نشسته بود.یا اون شبایی که دلم میشکست و کتابشو باز میکردم، یه چیزی میگفت تا آروم شم و من گریم شدید تر میشد، توی اشکام قدم میزد.
خیلی وقته براش نامه نمینویسم.وقتی دلم میشکنه و گریه میکنم توی گریه هام خدا نیست و دلم سفت تر میشه.شایدم خودم صدا نمیزنمش.پیدا کردمش و گاهی کنارم بود و الان دلم تنگشه...
از دختر بودن خسته ام، از زن بودن و ضعیف بودن.از اینکه اگر یکی بخورم،نمیتونم یکی بزنم...از تلاش برای قوی بودن و ازینکه اگر تلاشم نتیجه نداد و قوی نبودم،ادای شجاع بودن رو در بیارم.
دلم نمیخواد بزرگ شم،دوست دارم همین الان که پاهام روی میزه و اطرافم تقریبا تاریکه،همین لحظه آخرین روز زندگیم باشه و بعد بخوابم و تموم شه همه چیز ؛ و نمیدونم تا کی قراره این قصه آخرین سطر نوشته هام باشه.
برچسب:
نویسنده: بنیامین هاشمی