بنام خدا
اصلا حالم خوش نیست و نیاز دارم به حرف زدن.
امشب میخان بیان خواستگاری.خیلی استرس دارم.دیشب داشت صحبت میکرد راجع به ازدواج و تهش گفت البته اگر بشه ازدواج کنیم.فکر کنم واسه حرف زدن راجع به اینکه نمیشه ازدواج کنیم یکمی دیره!
امروز میگه بابام گفته اگر از چند تا سکه بالاتر گفتن بلند شیم؟اونم جواب داده هرچی صلاحه... صلاح...
جوابی نداشتم که بهش بدم.
فقط یه نفر یه متن کوتاه و توی گوشم خوند :
" تاریک باد
خانه ی مردی
که نمیجنگد
برای زنی که دوستش دارد... "
اگر نشد،بهش میگم یه کاغذ برداره و تمام تلاش هایی که واسه ی بدست اوردن من کرده رو توش بنویسه.میخوام بفهمه آدم واسه کسی که دوستش داره باید تلاش کنه.
سعی میکنم خودمو آروم کنم؛ میگم اگر نشد خب اتفاق خاصی نیوفتاده.ولی اگر نشه میدونم اتفاق خاصیه برام.میدونم وقتی مامانم میاد پیشم تا بهم دلداری بده من جوری برخورد میکنم که انگار اصلا برام مهم نیست این ماجرا و وقتی مامان از کنارم بره بغضم میترکه.میدونم شب تا صبح فکرو خیال میکنم و صبح تا شب سعی می کنم ی گوشه خودمو سرگردم کنم تا جلوی جمع گریم نگیره.
احساس تنهایی میکنم.یاد حرفی که داداشم ب مامانم زده میوفتم و غصه ام میگیره. احساس میکنم یک نفر آدمم که توی این همه سیاره تنهاست.
بهش خیلی اعتماد دارم.این آدمی که انقدر بهش اعتماد داشتم اگر نجنگه برام،دیگه نمیدونم باید به چی اعتماد کنم.نمیدونم چجوری حالمو خوب کنم.قرص خوردم و دلم میخواد بخوابم.دلم میخاد امشب توی مجلس خواستگاری نامرئی باشم و کسی من رو نبینه.ولی میخوام همه چیزو واگذارکنم به خدا.نمیخام با اصرار دعا کنم بشه چون میدونم تهش همون چیزی میشه که اون میخواد و این وسط ، این منم که از غصه میمیرم.
کلی حرف آماده کرده بودم که بگم اما امروز همین الان نمیتونم حتی آب دهانم و قورت بدم.
فقط میخوام ی جمله به خودم بگم.اگر نشه،من دووم میارم.مثل همه ی وقتایی که یه چیزی رو میخواستم و نشده،مثل همیشه...
برچسب:
نویسنده: بنیامین هاشمی